
پوست پیازها رو انداخت توی سطل آشغال و پیازها رو گذاشت توی بشقاب . یک کاسه و رنده هم برداشت و رفت نشست توی هال .
راستی ، امروز مامانت اومده بود.
سجاد ؟با تو بودما ... شنیدی چی گفتم ؟ امروز مامانت اینجا بود .
این حوله لعنتی رو چکارش کردی ؟ هزار بار گفتم دستشویی بدون حوله نباشه . اه
خب بابا توهم . هنوز از راه نیومده داره غرغر میکنه . کثیف شده بود منم شستمش . حالا یک روز صورتتو خشک نکن . میمیری ؟
درب دستشویی باز شد . سجاد که دستاشو به حالت تسلیم بالا برده بود از دستشویی اومد بیرون و با ساعد ، دستگیره درب رو کشید و درب رو بست . ابروهای پر پرتش با چشماش فاصله زیادی نداشت و بین ابروهاش دوتا خط افتاده بود .
خودت هم میدونی صورتم خیس باشه ، عصبی میشم . اون دستمال کاغذی رو بده .
نه که صورتت خشک باشه عصبی نیستی . بگیرش . حواست کجاست ؟ بگیرش دیگه آقای خوش اخلاق .
نسرین خواهش میکنم شروع نکن . بخدا اعصابشو ندارم .
سجاد صورتشو خشک کرد و کنترل تلوزیون رو برداشت و رفت روی کاناپه ولو شد .
تو دستشویی بودی ، نشنیدی چی گفتم ؟
سجاد در حال خمیازه کشیدن بود و شبکه های تلویزیون رو عوض میکرد .
هوم ، نه ، نشنیدم . آهان ... گفتی صب مامانم اینجا بود ؟
بله . اینجا تشریف داشتن .
سجاد یک خمیازه دیگه کشید و در حالی که هنوز دستش جلوی دهانش بود ، خیلی آروم گفت :
خوبه دیگه . مادرم میاد عروسشو میبینه و میره . انگار نه انگار که ...
اومده به من میگه پسرمو راضی کن ازدواج کنه .
کلا صدای سجاد قطع شد و مثه کسی که روش آب سرد ریختن یهو از جاش پرید و روی کاناپه نیم خیز شد و برگشت به طرف نسرین نگاه کرد .
ها ؟ مادرم چی گفت ؟
نسرین تا اونجا که ممکن بود چشاشو باز کرد و در حالی که رگای گردنش بیرون زده بود ، صداشو برد بالا .
آمده اند و به من گفته اند که آقا زاده شان را راضی کنم که یکی دیگر را مثه منه بدبخت به عقد خود در آورند . نقطه .
سجاد تلویزیون رو خاموش کرد و به سمت نسرین اومد .
نسرین ؟ نسرین چرا گریه میکنی ؟
نسرین پیاز رو به حالت کسی که سنگی برداشته و میخواد پرتاب کنه گرفت بالا سرشو، چشاشو بست و بعد از یک نفس عمیق و در حالی که هنوز دندوناش روی هم بود ، شمرده شمرده گفت :
سجاد جان . اینی که من دارم رنده میکنم پیازه . شلغم نیست .
سجاد نشست روی مبل و پاشو انداخت روی پاش .
آهان . خیالم راحت شد . فکر کردم داری گریه میکنی . میدونستم تو آدم منطقی هستی . بهش حق بده عزیزم . به هر حال اونم مادره . نمیخواد آرزوی بابا شدن به دل پسرش بمونه . تو خودتو بذار جای ...
نسرین پیاز رو گذاشت توی کاسه و با گوشه آستینش کشید روی چشاش .
مثه اینکه تو هم همچین بدت نیومد ؟ هان ؟
خب ...
خب چی ؟
سجاد از سر جاش بلند شد و رفت جلوی نسرین وایستاد .
بخدا منم دل دارم نسرین . تو خودت میدونی من عاشق بچم .وقتی خونه دوستام میرم و میبینم بچه هاشونو بغل میکنن و میبوسن ، دلم ضعف میره .چرا خودتو نمیذاری جای من ؟ حسرت اینکه یکی بهم بگه بابا داره دیوونم میکنه . میفهمی ؟ داره دیووونم میکنه .
سجاد عروسک روی مبل رو برداشت و گرفت جلوی صورتش . چشاشو کوچیک کردو لبخندی گوشه ی لبش افتاد .
دوس دارم وقتی از سر کار میام ، بچم بدویه طرفم و بپره تو بغلم . منم تند تند لپاشو ببوسم و محکم بغلش کنم .
عروسک رو واسه چند لحظه محکم بغل کرد و چشاشو بست .
نسرین با آستین لباسش ، کشید روی چشاش و آب دهنشو قورت داد . گوشه ی لبش میلرزید .
پس من چی ؟ فکر منم هستی ؟
سجاد عروسک رو گذاشت روی مبل و برگشت سمت نسرین .
معلومه که فکر تو هم هستم عزیزم . نسرین ، باور کن دختر خوبیه . تو رضایت بده . اصلا چند وقتی برو خونه مامانم . بهت قول میدم یه مدت که بگذره واست عادی میشه و خودت برمیگردی خونت . خانم خونه همیشه تویی نسرین . اصلا اگه بازم راضی نشدی با اون زندگی کنی ، برات یه خونه میگیرم . بخدا تو هم حس مادرونه به بچم پیدا میکنی . باور کن اگه رضایت بدی زندگیمون ... نسرین ؟ داری گریه میکنی یا ...
نسرین کاسه پیازهارو پرت کرد روی زمین . کاسه شکست و پیازهای رنده شده کف زمین پخش شدن .دستاشو گذاشت روی میز و از سر جاش بلند شد.
چی گفتی ؟ دختر خوبیه ؟ مگه تو دیدیش ؟ سجاد به من نگاه کن . با توام سجاد ... پرسیدم مگه تو دیدیش ؟
خب دیروز مامانم ...
اینقد نگو مامانم ، مامانم . دیدیش یا نه ؟
نسرین لبه ی میز رو طوری محکم گرفت ، که انگار میز میخواد حرکت کنه و اون به زور میخواد مانع از حرکتش بشه . سجاد برگشت و پشت به نسرین وایستاد .
آره ... آره دیدمش . گوش کن نسرین . بخدا منم میدونم سخته ولی به این فکر ...
نسرین مجدد نشست سر جاش و صورتشو به یه طرف چرخوند و پلکاشو روی هم گذاشت و اشک روی گونه هاش سرازیر شد .
اگه من راضی نباشم چی ؟
نسرین ؟ عزیز من ؟ بخدا شرایطمون ...
نسرین در حالی که سرشو تکون میداد با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن.
سجاد بس کن . جواب منو بده . اگه من راضی نباشم چی ؟
سجاد نشست روی مبل. دستاشو روی شقیقه هاش گذاشت و فشار داد .
من تصمیمو گرفتم نسرین . 9 سال تحمل کردم . بسم نیس ؟
نسرین سرشو انداخت پایین . با آستین لباسش اشکاشو پاک کرد .
دلم برا خودم میسوزه . باشه . من حرفی ندارم . فقط یه شرط .
سجاد از روی مبل فورا بلند شد ، سمت نسرین رفت و جلوش وایستاد .
باشه قبول . هر چی تو بگی قبول . جانم ؟ چه شرطی ؟
منو طلاق بده ...
نسرین خواهش میکنم ... چرا اینجوری میکنی ؟
نسرین از سر جاش بلند شد و انگشت اشارشو گرفت جلوی بینیش که حالا قرمز شده بود .
تنها شرط من همینه که شنیدی.
یک نگاه به سجاد انداخت و رفت سمت اتاق.
نسرین باور کن یه مدت که بگذره ...
نسرین بین راه وایستاد و برگشت سمت سجاد .
از بابت مهریه هم خیالت راحت باشه . همشو میبخشم بهت . من از تو مهر نمیخوام .
برگشت و رفت توی اتاق و درب رو محکم بست .
....
درب آپارتمان باز شد و سجاد کیف به دست اومد داخل .
سلام . خسته نباشی خانم.
کیف رو گذاشت روی کاناپه و خودشم کنار کیفش نشست .
علیک سلام.
نسرین تلویزیون رو خاموش کرد و بلند شد .
نسرین نرو . بشین سر جات . کارت دارم .
خودم میدونم . چهارشنبه ساعت 10 باید محضر باشم.
این رو گفت و رفت سمت اتاق .سجاد از سر جاش بلند شد و با صدای بلند گفت :
نه . راجع به یه چیز دیگه میخوام باهات صحبت کنم .
نسرین برگشت سمت سجاد . ابروشو انداخت بالا و دست به سینه وایستاد .
حرف دیگه ای بین ما نمونده . حیف تو این شهر جایی ندارم . مسافرخونه ها هم خبر مرگشون ، بدون مرد بهم اتاق نمیدن . نمیدونن که مردا خیلی وقته نسلشون منقرض شده . مرده شور این قانون رو ببرن . مردایی مثه تو ... ببخشید اشتباه شد . امثالی مثه تو قانون رو وضع کردن دیگه . انتظار بیش ازین هم نیس . حالام تا چهارشنبه تحملم کن، میرم شاهرود و توهم راحت به تجدید فراشت برس و باباشو از زندگیت لذت ببر .
این جملات خیلی سریع از دهن نسرین بیرون پرید و مجدد برگشت و رفت سمت اتاق .
سجاد دست راستشو مثه نازی های جنگ جهانی آورد بالا . ولی بجای "های هیتلر" چند قدمی به جلو برداشت و گفت :
نسرین خواهش کردم ازت . برگرد ... یه چیزی شده که باید بهت بگم . نسرین ...
نسرین هوای تو ریه هاش رو یهو خارج کرد و برگشت و نشست روی مبل .
خب ... میشنوم . فقط سریع لطفا .
سجاد برگشت و خواست کنار نسرین بشینه که نسرین خودشو کنار کشید . سجاد نشست و نسرین رو نگاه میکرد.
گفتی باهام حرف داری . پس زودتر حرفتو بزن که میخوام برم .
نسرین ... من ... من پری روز به اصرار یکی از دوستام رفتم آزمایش اسپرموگرام .
سجاد یه نفس عمیق کشید و به نسرین نگاه کرد .
خب بقیش . میشنوم .
امروز رفتم جواب آزمایشامو گرفتم . راستش ... اوومممم. چه جوری بگم ؟ نسرین ... مشکل بچه دار نشدنمون از منه .
سجاد سرشو انداخت پایین . نسرین سرشو چرخوند سمت سجاد و برای چند لحظه فقط نگاش کرد .
میدونی نسرین . تمام مسیر که میومدم خونه به این فکر میکردم که شاید صلاحمون تو این بوده که اصلا بچه دار نشیم . شاید اگه بچه دار میشدیم مشکلات دیگه ای واسمون پیش میومد .
نسرین پلکاشو به هم نزدیک کرد و به نگاه کردن ادامه داد .
نسرین ؟ نظرت با یه مسافرت چیه ؟ بریم چند روزی شمال ازین حال و هوای لعنتی بیایم بیرون . احساس میکنم هم خودم هم خودت نیاز داریم بادی به سرمون بخوره .
نسرین ؟ نمیخوای چیزی بگی ؟
نسرین دستشو گذاشت زیر چونش و به نگاه کردن ادامه داد .
سجاد تکیه داد به مبل و به دور و بر ، نگاهی انداخت .
احساس میکنم سرویس مبل هامون رو هم عوض کنیم بهتره . هم دکور خونه خیلی شیک میشه ، هم واسه روحیمون خوبه . همون زرشکی مشکی ای که اون روز دیدیم . موافقی ؟
نسرین از سر جاش بلند شد . انگشت اشارشو آورد بالا . انگار میخواست چیزی بگه .لباش مثه کسایی که میخوان بالا بیارن ، در عین بسته بودن تکون میخورد . اما چیزی نگفت و رفت سمت اتاق .
نسرین کجا میری ؟
نسرین بدون اینکه چیزی بگه رفت تو اتاق و درب رو محکم بست .
سجاد داشت به درب اتاق نگاه میکرد که درب باز شد و نسرین گفت :
چهارشنبه ساعت 10 یادت نره .
و این دفه درب محکم تر بسته شد .
پ.ن 1 : خیلی وقت بود داستان ننوشته بودم . خوشحالم که داستان نوشتم .
پ.ن 2 : تقدیمش میکنم به تو ...


بهار آمد ، بـهار مـن ، کجـــــــــایی ؟
چرا پایان نمـی گیرد ، جــــــــدایی ؟
تنم رنجور و دل ، بی تاب و طـــــاقت
ندارد طــــــــاقت این ، بی وفــــــایی
اتاقم بــــــی تو در اوج سکوت است
نه امیـــدی ، نه نـــوری ، نه صدایی
دلم مشحون ز غـم گشته ، و دنیـــا
برایم همچو یک ، ماتم ســــــــــرایی
من آن خـورشید پنـــــهان را نخواهم
از آن چــــــهره تو بنما ، رونــــــمایی
اگر از من نبـــــــــــاشی ، دل بمیرد
که تنها دلــــخوشی ما ، شمــــایی
ازین چشــــــــم انتظاری ، نور دیـده
به یغمــــــــــا رفـته تا شاید ، بیایی
ولی هرگــــز نیــــــارم ، دیده بر هم
که تو بر چشــــــــم هایم ، توتیایی
بیـــــــا تا جـــان به قربانت کنـم من
ز لبــــــهایت کنم بوسه ، گدایـــــی
قــــــدم رنجه بفرمـــــــــا بر وجودم
که دل با تـــو فقط گیرد ، صفــــایی
اگر از من نــــمایی جان تقـــــــــاضا
نمی آرم به لب ، چون و چـــــــرایی
نبــــــودت چون نمک مانـد به زخمم
تو بر آلام من ، همچــــون دوایــــــی
بهـــــــــار آمد ، تو هم بازآ عـــــزیزم
بهـــــار من تویی ، گیسو طلایـــــی
پ.ن 1 : سال نو مبارک . امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه . این شعر رو همین امروز سرودم و چون میخوام همین امروز هم تو وبلاگ بذارمش ، علی الحساب این کارو انجام میدم.احساس میکنم میتونه تعداد ابیاتش ازین بیشتر باشه .
پ.ن 2 : تقدیمش میکنم به تو ...
پ.ن 3 : دوازدهم فروردین – این نسخه جدید شعره قبلیه . تعداد ابیاتش رو که احساس میکردم باید بیشتر ازین باشه رو بیشتر کردم ، همین . اگه باز هم تغییر و تحولی در این شعر ایجاد شد ، طی نسخه جدید به محضر عزیزان جان ، تقدیم میشود . {:دی} مجدد سال نو مبارک و مکرر تقدیمش میکنم به تو ...

نمیـــــــدانم چــــــــرا دلـتنگم هر روز
دلــــــم دردی گرفتـــــه خانمان سوز
تمام هستـــــــی مـن در زوال است
امان از تلـــخ کامـــــی های جانسوز
مرا بــــــی تو چه امیـــــدی به بودن
تمـــــــام روزهـــــــــایـم همچو دیروز
تو را بی من تصـــــور کـی توان کرد؟
غم و نومیــــــدی بر من گشته پیروز
از آن ابریـــــشــم نــــــرم تن خویش
بر این پیــــکر بیا و جامـــــــه ای دوز
دلـآســـــای منـــی بر من تو بـــــازآ
که بی تو جان دهم شایـد من امروز
تن مـــردادی ات را خواهـم هر شب
بیـــــــا بر بستــــــرم ای آتـش افروز
سیـــــه روزم در این دنیـــــای غمبار
تو برگردی شوم سرمست و شهروز
بهــــــار من تویــــی نوشین لب من
بیـــــــا نازم کــــه نزدیک است نوروز
پ.ن 1 : سلام . یک سال و دو ماهی که گذشت اصلا نمیتونستم بنویسم. اعم از شعر ، داستان یا حتی دلنوشته . اما بالاخره تونستم شعر بگم . غروب پنجشنبه بود که این غزل متولد شد .
پ.ن 2 : تقدیمش میکنم به تو ...