برای مدتی
شاید خیلی کوتاه ،
شاید کوتاه ،
شاید طولانی
و شاید خیلی طولانی
خداحـــــافظ ...
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت . منم مطابق هر روز "آرایشگاه" رو به حالت ثابت روشن کردم و "صداقت" رو به حالت چشمک زن . رو به آیینه وایستادم و یه قیچی برداشتم ، و مشغول میزون کردم سبیلام بودم که یه مشتری اومد داخل و سلام کرد . منم طبق آئین مشتری مداری که داشتم به گرمی سلام کردمو دست دادمو خوش آمدی گفتمو با احترامات اضافه نشوندمش روی صندلی و پیشبند رو به ملایمت دور گردنش بستم و گفتم :
گوش به فرمانم جناب .
صداشو صاف کرد و با لحنی ضعیف که به سختی شنیده میشد ،گفت :
خیلی معمولی کوتاه کنین و بالاش رو هم زیاد بر ندارین لطفا . در حد یک سر قیچی کافیه .
"صداقت" در حال چشمک زدن بود . آب پاشو برداشتم و یه خرده موهاشو خیس کردم و در همون حین که داشتم شونه میزدم ، یه نگاهی تو آیینه بهش انداختم . چهرش آشنا نبود . و طبق عادت همیشگی بعد از بجا نیاوردن مشتری ، پرسیدم :
قبلا کدوم آرایشگاه رفتین ؟
باز هم صداشو صاف کرد و به سختی و آرومی که انگار داشت جونش در میومد ، شروع کرد به حرف زدن :
راستش ما قبلا اونور بازارچه زندگی میکردیم ...
به اینجا که رسید ، فهمیدم قبلا پیش رضا مرغی میرفته . آخه اونور بازارچه فقط یه آرایشگاه هست که اونم مال رضاس . کلامشو قیچی کردم .
اصلا چه فرقی میکنه کی ؟ یکی از همکارای من بوده دیگه و من هم ندونم کیه ، بهتره .
نمیخوام الکی پشت کسی بدگویی کنم یا سطح کار یکی رو بیارم پایین ، که مثلا بخوام مشتری قاپ بزنم . خدا رو شکر با هنر دستام مشتری رو قاپ زدمو میزنم و به حول قوه الهی خواهم زد .
بازم تاکید میکنم قصد خراب کردن همکارمو ندارم ، اما هر کی بوده خیلی ناشی و تازه کار بوده .
یه مکثی کردمو یه ورانداز دیگه از سر مشتری . نگام افتاد بیرون و درخت جلوی مغازه رو دیدم که همراه با چشمک زدن "صداقت" اونم قرمز میشد . سرمو تکون دادامو گفتم :
اگه بخوام خودم که 15 سال تو عرصه شونه و قیچی ، سابقه دارم ، قضاوت کنم و به قول یارو گفتنی مو رو از ماست بکشم بیرون به ضرس قاطع خدمتتون عرض کنم که اصلا این کاره نبوده . چون واقعا ( کلی تو ذهنم دنبال اون کلمه با کلاسه گشتم) چون واقعا استایل موهاتونو خراب کرده . دقت کردی ، استایل موهاتو خراب کرده . از خرابم اون ورتر .اما اصلا نگران نباش . حتی یه ذره . چون کارو سپردی به کاردون . الآن چنان با این قیچی و شونه جادو میکنم که عالم و آدم ساعتها بهت نگاه کنن و دل نکنن .
مشغول شدم به کوتاه کردن و از کنار چشمم میدیدم که "صداقت" در حال چشمک زدنه . از آیینه نگاش کردم و متوجه شدم که داشت جواز کسب و گواهینامه مهارت آرایشگریم رو نگاه میکرد . صداشو صاف کرد و گفت :
چه اسم و فامیل قشنگی . صادق صداقت ...
پریدم تو حرفش و فورا در جواب گفتم :
کوچیک شمائیم . خدمت انور شما عزیز بزرگوار عرض کنم که خدا رو شکر این صداقت و صادق بودن ، جدا از اسم و فامیلم ، تو گوشت و پوست و خونمه .
یه نگاه به "صداقت" انداختم که داشت چشمک میزد و بادی به غبغب و ادامه دادم .
از اجداد ، به من حقیر به ارث رسیده و همین که اسم و فامیلم ، نشون دهنده رفتار و منش و کردارمه ، شده رمز موفقیت من . خدا رو شکر . خدا رو صد هزار مرتبه شکر .
بعد ازون سخنرانی استادانه ، دیگه نه اون حرفی زد و نه من . چهرش نشون میداد که خودش اونجاست و فکرش جای دیگه . همون بهتر که ساکت بود آخه اینقد شمرده شمرده حرف میزد که کفری میشدم . بالاخره کارم تموم شد و موهاشو تکوندم و پیش بند رو باز کردم . اونم تشکر کرد و با همون خونسردی دیوونه کنندش با صدایی آروم گفت :
چقدر تقدیم کنم ؟
منم کلی تعارف های معهود از قبیل : قابل شمارو نداره ، به حساب رفاقت میذارم ، برو تنت سالم ، این دفه رو مهمون ما باش و اینجور چیزا ردیف کردم و بعد از کلی اصرار از طرف اون و امتناع از جانب من ، گفتم :
ناقابل ، دو و پونصد .
اونم دست کرد تو جیبش و یک دو تومنی داد به من ، و تشکر کرد و برگشت تا بره . نتونستم ساکت بمونم ،همین که درو باز کرد گفتم :
البته قابل شمارو نداره . اما من گفتم دو و پونصد .
صداشو صاف کرد و گفت :
ما قبلا اونور بازارچه زندگی میکردیم . همون اول که پرسیدی میخواستم بگم که دفعه قبل هم اومده بودم پیش خودت . سه تومن دادم که خرد نداشتی پونصدشو پس بدی و گفتی ، باشه طلب شما .
یه نگاه معنا دار ، بهم انداخت و درب رو بست و رفت . منم همینطور رو به درب خشک شده بودم . مات و مبهوت به "صداقت" نگاه میکردم که مدام چشمک میزد ...
وااای بد بخت شدم ...
(رنگ از چهرش پرید . گوشیو قطع کردو همونجا نشست روی زمین و محکم زد تو سرش . مدت زیادی مات و مبهوت به یک نقطه خیره شد)
خدایا خوابم یا بیدار ؟ یعنی چی ؟ من ؟ جنین ؟ اصلا مگه ممکنه ؟ واای خدا کنه همش خواب باشه .
اگه بیدار باشم چی ؟ ای خدا کمکم کن ؟ چیکار کنم ؟
(از سر جاش بلند شد و در حالی که دستش روی شکمش بود یه ساعتی دور اتاق قدم میزد . هنوز تو شوک این خبر بود و باورش نمیشد که چی شده و چی میخواد بشه )
به مهران چه جوری بگم ؟ پیش خودش چی فکر میکنه ؟ مگه باور میکنه من بی گناهم ؟ وای خدا این چه بلایی بود سرم آوردی ؟ مگه من مریم مقدسم ؟ این چه آزمایشیه ؟ چه امتحانیه ؟ وای بد بخت شدم . مهران اگه بشنوه چه حالی میشه ؟ چیکار میکنه ؟
(سرش گیج رفت ، روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه کردن که صدای زنگ گوشی همراش ، اونو به خودش آورد ، صداشو صاف کرد و گوشیو برداشت . مهران با صدایی عصبانی گفت : "الو ،مهرناز ، جواب آزمایشارو گرفتم" و گوشیو قطع کرد . مهرناز خشکش زده بود . یهویی شروع کرد به فریاد زدن )
خدایا ، من چه گناهی کرده بودم که این بلارو سرم آوردی ؟ خودت خوب میدونی من روحم ازین قضیه بی خبره . تو خودت از قداست و نجابت من با خبری . حالا من چه جوری به مهران حالی کنم که خائن نیستم ؟ خودت بهش میگی ؟ هااااااان ؟ فقط میخواستی زندگیمو خراب کنی ؟ خیالت راحت شد ؟
میدونم که باور نمیکنه . حق هم داره . وااااااااای بیچاره شدم .
(به سرعت رفت تو دستشویی و ظرف نیمه خالی اسید رو برداشت و رفت نشست روی تخت . درب ظرف رو باز کرد و تا نزدیکی دهان بالا برد . به شدت گریه میکرد و دستاش میلرزید ...)
نه . این چه کاریه دارم میکنم . مگه به نجابت و پاک دامنی خودم شک دارم ؟ ازون گذشته اگه این کارو بکنم ، مهران صد در صد مطمئن میشه بهش خیانت کردم . نه من اینکارو نمیکنم . من هنوز قدیسه مهرانم .
اصلا به دست و پاش میافتم ، براش قسم میخورم که بی گناهم . بهش میگم که روحم ازین قضیه بی خبره . حتما حرفمو باور میکنه . آره . مهران عاشقمه . به نجابتم ایمان داره . دوسم داره .
(از روی تخت بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد . درست همون لحظه مهران رو دید که با چهره ی درهم و خشمگین از ماشینش پیاده شد و رفت جلوی درب اصلی ساختمون . درب رو باز کرد و با عصبانیت شیشه درب رو شکوند . و بر خلاف همیشه صدای پای مهران حکایت میکرد که داره پله هارو به سرعت میاد بالا . هر چی صدای قدماش نزدیک تر میشد ، ترس بیشتری به سراغ مهرناز میومد . تموم بدنش می لرزید و خیس عرق شده بود .)
چرا اینقد با عجله ؟ حتما داره میاد منو زیر مشت و لگدش سیاه و کبود کنه . اون منو دوس داره . میدونم با زدن من بیشتر خودش آسیب میبینه و خاطرش آزرده میشه . من نمیخوام مهرانم اذیت بشه . نمیخوام دل مهربونش به درد بیاد .
شایدم داره میاد منو بکشه . آره . حتما همینطوره . داره میاد منو بکشه .
بعدش چی میشه ؟ مهران میشه قاتل . طناب میندازن دور گردنش . الهی بگردم . مهران منو میخوان اعدام کنن ؟ من نمیذارم . من بی گناهم ، اما مهران من بی گناه تره . من عاشق مهرانم . باید یه کاری بکنم .
(صدای پای مهران تا پشت درب آپارتمان اومد و صدای کلید ... درب باز شد . اشک تو چشمای مهرناز جمع شده بود . ظرف اسید رو برداشت و زیر لب آروم گفت : دوستت دارم مهران ... و سر کشید )
...
سلام مهرنازم . خوبی ؟ ببخشید که هفته قبل نتونستم بیام . واسم کار پیش اومد عزیزم . اِ ، لباتو آویزون نکن دلم میمیره . الهی دورت بگردم ، ببخشید خانومی .
الآن سنگ قبرتو با گلاب میشورم که دل و جیگرت حال بیاد ...
آخی ... عزیزم دلم خیلی گرفته . کاش پیشم بودی . داغونم مهرناز ... داغون. به دستای مهربونت احتیاج دارم .
هنوز اون روز لعنتی یادم نرفته . شبا همش کابوسشو می بینم .
راستی دیشب بعد از کلی کلنجار با خودم ، بالاخره دلمو راضی کردم و قلم به دست گرفتم و اون روز نحس رو به کاغذ آوردم . خیلی بهم ریختم اما بالاخره این کارو کردم . میخوای واست بخونم ؟ آره مهرنازم ؟ پس گوش کن ...
هوا حسابی گرم بود و من هم حسابی تشنه و کلافه . ماشینو زیر سایه درخت پارک کردم و رفتم جلوی درب اصلی ساختمون . درو که باز کردم ، کلید داخل قفل گیر کرد . دیگه داشتم روانی میشدم . اون ازون آزمایشگاه شلوغ اون ازون ترافیک وحشتناک اون ازون باطری موبایل خالی شدن ، اینم ازین .
کلی کلیدو اینور و اونور کردم و کلی زور زدم که کلید یهو در اومد و آرنجم محکم خورد به شیشه درب . شیشه کامل خرد شد و ریخت روی زمین . واسه اینکه کسی منو نبینه به سرعت پله هارو دوییدم بالا . پشت درب آپارتمان که رسیدم و داشتم درو باز میکردم با خودم گفتم برم به جبران همه ی این اعصاب خردیا به مهرناز قضیه عوض شدن جواب آزمایش اون با یکی دیگه و ماجراهایی که تو آزمایشگاه اتفاق افتاد رو با آب و تاب تعریف کنمو از خنده بترکیم . رفتم تو خونه و صداش زدم . جوابی نشنیدم . رفتم تو اتاق و دیدم ....
(مهران سرشو گذاشت روی سنگ قبر . اشکاش جاری بود و شونه هاش می لرزید ... )
و چه دارایم من
با همه ناداری ،
تو همه دارو ندارم شده ای
و چه خوشحالم من
فاعل عشق به تو ، من فقط هستم و بس
و خریدار همه ناز و ادایت
هر چه که هست
و چه با احساسم
آن زمان کز رخ گلسای تو ای یار گلم
می کنم واسطه ای دستم را
به میان دل تنها و قلم ...
تا گل رخسار تورا وصف کنم
و برای تو سرایم شعری جان دلم
و بگویم که تورا میخواهم
و چه خوشبختم من
مطلع هر صبحم ، بوسه ای از لب توست
و نفس های تو چون لالایی
هر شبم میکند آرام
و آرام
می روم در خوابی رویایی
با تو دارایم من
با تو خوشحالم من
با تو با احساسم
با تو خوشبختم من
پس بدان ،
بی تو میمیرم زود
پس بمـــان ...