تبليغاتX
اتاق خاکستـــــــــــ ری
خداحـــــافظ ...


برای مدتی

 


شاید خیلی کوتاه ،



شاید کوتاه ،



شاید طولانی



و شاید خیلی طولانی



خداحـــــافظ ...


لینک | تقویم ششم بهمن 1389 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |

« آرایشـــگاه صداقت »

هوا کم کم رو به تاریکی میرفت . منم مطابق هر روز "آرایشگاه" رو به حالت ثابت روشن کردم و "صداقت" رو به حالت چشمک زن . رو به آیینه وایستادم و یه قیچی برداشتم ، و مشغول میزون کردم سبیلام بودم که یه مشتری اومد داخل و سلام کرد . منم طبق آئین مشتری مداری که داشتم به گرمی سلام کردمو دست دادمو خوش آمدی گفتمو با احترامات اضافه نشوندمش روی صندلی و پیشبند رو به ملایمت دور گردنش بستم و گفتم :

گوش به فرمانم جناب .

صداشو صاف کرد و با لحنی ضعیف که به سختی شنیده میشد ،گفت :

خیلی معمولی کوتاه کنین و بالاش رو هم زیاد بر ندارین لطفا . در حد یک سر قیچی کافیه .

"صداقت" در حال چشمک زدن بود . آب پاشو برداشتم و یه خرده موهاشو خیس کردم و در همون حین که داشتم شونه میزدم ، یه نگاهی تو آیینه بهش انداختم . چهرش آشنا نبود . و طبق عادت همیشگی بعد از بجا نیاوردن مشتری ، پرسیدم :

قبلا کدوم آرایشگاه رفتین ؟

باز هم صداشو صاف کرد و به سختی و آرومی که انگار داشت جونش در میومد ، شروع کرد به حرف زدن :

راستش ما قبلا اونور بازارچه زندگی میکردیم ...

به اینجا که رسید ، فهمیدم قبلا پیش رضا مرغی میرفته . آخه اونور بازارچه فقط یه آرایشگاه هست که اونم مال رضاس . کلامشو قیچی کردم .

اصلا چه فرقی میکنه کی ؟ یکی از همکارای من بوده دیگه و من هم ندونم کیه ، بهتره .

نمیخوام الکی پشت کسی بدگویی کنم یا سطح کار یکی رو بیارم پایین ، که مثلا بخوام مشتری قاپ بزنم . خدا رو شکر با هنر دستام مشتری رو قاپ زدمو میزنم و به حول قوه الهی خواهم زد .

بازم تاکید میکنم قصد خراب کردن همکارمو ندارم ، اما هر کی بوده خیلی ناشی و تازه کار بوده .

یه مکثی کردمو یه ورانداز دیگه از سر مشتری . نگام افتاد بیرون و درخت جلوی مغازه رو دیدم که همراه با چشمک زدن "صداقت" اونم قرمز میشد . سرمو تکون دادامو گفتم :

اگه بخوام خودم که 15 سال تو عرصه شونه و قیچی ، سابقه دارم ، قضاوت کنم و به قول یارو گفتنی مو رو از ماست بکشم بیرون به ضرس قاطع خدمتتون عرض کنم که اصلا این کاره نبوده . چون واقعا ( کلی تو ذهنم دنبال اون کلمه با کلاسه گشتم) چون واقعا استایل موهاتونو خراب کرده . دقت کردی ، استایل موهاتو خراب کرده . از خرابم اون ورتر .اما اصلا نگران نباش . حتی یه ذره . چون کارو سپردی به کاردون . الآن چنان با این قیچی و شونه جادو میکنم که عالم و آدم ساعتها بهت نگاه کنن و دل نکنن .

مشغول شدم به کوتاه کردن و از کنار چشمم میدیدم که "صداقت" در حال چشمک زدنه . از آیینه نگاش کردم و متوجه شدم که داشت جواز کسب و گواهینامه مهارت آرایشگریم رو نگاه میکرد . صداشو صاف کرد و گفت :

چه اسم و فامیل قشنگی . صادق صداقت ...

پریدم تو حرفش و فورا در جواب گفتم :

کوچیک شمائیم . خدمت انور شما عزیز بزرگوار عرض کنم که خدا رو شکر این صداقت و صادق بودن ، جدا از اسم و فامیلم ، تو گوشت و پوست و خونمه .

یه نگاه به "صداقت" انداختم که داشت چشمک میزد و بادی به غبغب و ادامه دادم .

از اجداد ، به من حقیر به ارث رسیده و همین که اسم و فامیلم ، نشون دهنده رفتار و منش و کردارمه ، شده رمز موفقیت من . خدا رو شکر . خدا رو صد هزار مرتبه شکر .

بعد ازون سخنرانی استادانه ، دیگه نه اون حرفی زد و نه من . چهرش نشون میداد که خودش اونجاست و فکرش جای دیگه . همون بهتر که ساکت بود آخه اینقد شمرده شمرده حرف میزد که کفری میشدم . بالاخره کارم تموم شد و موهاشو تکوندم و پیش بند رو باز کردم . اونم تشکر کرد و با همون خونسردی دیوونه کنندش با صدایی آروم گفت :

چقدر تقدیم کنم ؟

منم کلی تعارف های معهود از قبیل : قابل شمارو نداره ، به حساب رفاقت میذارم ، برو تنت سالم ، این دفه رو مهمون ما باش و اینجور چیزا ردیف کردم و بعد از کلی اصرار از طرف اون و امتناع از جانب من ، گفتم :

ناقابل ، دو و پونصد .

اونم دست کرد تو جیبش و یک دو تومنی داد به من ، و تشکر کرد و برگشت تا بره . نتونستم ساکت بمونم ،همین که درو باز کرد گفتم :

البته قابل شمارو نداره . اما من گفتم دو و پونصد .

صداشو صاف کرد و گفت :

ما قبلا اونور بازارچه زندگی میکردیم . همون اول که پرسیدی میخواستم بگم که دفعه قبل هم اومده بودم پیش خودت . سه تومن دادم که خرد نداشتی پونصدشو پس بدی و گفتی ، باشه طلب شما .

یه نگاه معنا دار ، بهم انداخت و درب رو بست و رفت . منم همینطور رو به درب خشک شده بودم . مات و مبهوت به "صداقت" نگاه میکردم که مدام چشمک میزد ...



لینک | تقویم بیست و هفتم دی 1389 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |

روز نحس

وااای بد بخت شدم  ...

(رنگ از چهرش پرید . گوشیو قطع کردو همونجا نشست روی زمین و محکم زد تو سرش . مدت زیادی مات و مبهوت به یک نقطه خیره شد)

خدایا خوابم یا بیدار ؟ یعنی چی ؟ من ؟ جنین ؟ اصلا مگه ممکنه ؟ واای خدا کنه همش خواب باشه .

اگه بیدار باشم چی ؟ ای خدا کمکم کن ؟ چیکار کنم ؟

(از سر جاش بلند شد و در حالی که دستش روی شکمش بود یه ساعتی دور اتاق قدم میزد . هنوز تو شوک این خبر بود و باورش نمیشد که چی شده و چی میخواد بشه )

به مهران چه جوری بگم ؟ پیش خودش چی فکر میکنه ؟ مگه باور میکنه من بی گناهم ؟ وای خدا این چه بلایی بود سرم آوردی ؟ مگه من مریم مقدسم ؟ این چه آزمایشیه ؟ چه امتحانیه ؟ وای بد بخت شدم . مهران اگه بشنوه چه حالی میشه ؟ چیکار میکنه ؟

(سرش گیج رفت ، روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه کردن که صدای زنگ گوشی همراش ، اونو به خودش آورد ، صداشو صاف کرد و گوشیو برداشت . مهران با صدایی عصبانی گفت : "الو ،مهرناز ، جواب آزمایشارو گرفتم" و گوشیو قطع کرد . مهرناز خشکش زده بود . یهویی شروع کرد به فریاد زدن )

خدایا ، من چه گناهی کرده بودم که این بلارو سرم آوردی ؟ خودت خوب میدونی من روحم ازین قضیه بی خبره . تو خودت از قداست و نجابت من با خبری . حالا من چه جوری به مهران حالی کنم که خائن نیستم ؟ خودت بهش میگی ؟ هااااااان ؟ فقط میخواستی زندگیمو خراب کنی ؟ خیالت راحت شد ؟

میدونم که باور نمیکنه . حق هم داره . وااااااااای بیچاره شدم .

(به سرعت رفت تو دستشویی و ظرف نیمه خالی اسید رو برداشت و رفت نشست روی تخت . درب ظرف رو باز کرد و تا نزدیکی دهان بالا برد . به شدت گریه میکرد و دستاش میلرزید ...)

نه . این چه کاریه دارم میکنم . مگه به نجابت و پاک دامنی خودم شک دارم ؟ ازون گذشته اگه این کارو بکنم ، مهران صد در صد مطمئن میشه بهش خیانت کردم . نه من اینکارو نمیکنم . من هنوز قدیسه مهرانم .

اصلا به دست و پاش میافتم ، براش قسم میخورم که بی گناهم . بهش میگم که روحم ازین قضیه بی خبره . حتما حرفمو باور میکنه . آره . مهران عاشقمه . به نجابتم ایمان داره . دوسم داره .

(از روی تخت بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد . درست همون لحظه مهران رو دید که با چهره ی درهم و خشمگین از ماشینش پیاده شد و رفت جلوی درب اصلی ساختمون . درب رو باز کرد و با عصبانیت شیشه درب رو شکوند . و بر خلاف همیشه صدای پای مهران حکایت میکرد که داره پله هارو به سرعت میاد بالا . هر چی صدای قدماش نزدیک تر میشد ، ترس بیشتری به سراغ مهرناز میومد . تموم بدنش می لرزید و خیس عرق شده بود .)

چرا اینقد با عجله ؟ حتما داره میاد منو زیر مشت و لگدش سیاه و کبود کنه . اون منو دوس داره . میدونم با زدن من بیشتر خودش آسیب میبینه و خاطرش آزرده میشه . من نمیخوام مهرانم اذیت بشه . نمیخوام دل مهربونش به درد بیاد .

شایدم داره میاد منو بکشه . آره . حتما همینطوره . داره میاد منو بکشه .

بعدش چی میشه ؟ مهران میشه قاتل . طناب میندازن دور گردنش . الهی بگردم . مهران منو میخوان اعدام کنن ؟ من نمیذارم . من بی گناهم ، اما مهران من بی گناه تره . من عاشق مهرانم . باید یه کاری بکنم .

(صدای پای مهران تا پشت درب آپارتمان اومد و صدای کلید ... درب باز شد . اشک تو چشمای مهرناز جمع شده بود . ظرف اسید رو برداشت و زیر لب آروم گفت : دوستت دارم مهران ... و سر کشید )

 

...

 

سلام مهرنازم . خوبی ؟ ببخشید که هفته قبل نتونستم بیام . واسم کار پیش اومد عزیزم . اِ ، لباتو آویزون نکن دلم میمیره . الهی دورت بگردم ، ببخشید خانومی .

 الآن سنگ قبرتو با گلاب میشورم که دل و جیگرت حال بیاد ...

آخی ... عزیزم دلم خیلی گرفته . کاش پیشم بودی . داغونم مهرناز ... داغون. به دستای مهربونت احتیاج دارم .

هنوز اون روز لعنتی یادم نرفته . شبا همش کابوسشو می بینم .

راستی دیشب بعد از کلی کلنجار با خودم ، بالاخره دلمو راضی کردم و قلم به دست گرفتم و اون روز نحس رو به کاغذ آوردم . خیلی بهم ریختم اما بالاخره این کارو کردم . میخوای واست بخونم ؟ آره مهرنازم ؟ پس گوش کن ...

 

هوا حسابی گرم بود و من هم حسابی تشنه و کلافه . ماشینو زیر سایه درخت پارک کردم و رفتم جلوی درب اصلی ساختمون . درو که باز کردم ، کلید داخل قفل گیر کرد . دیگه داشتم روانی میشدم . اون ازون آزمایشگاه شلوغ اون ازون ترافیک وحشتناک اون ازون باطری موبایل خالی شدن ، اینم ازین .

کلی کلیدو اینور و اونور کردم و کلی زور زدم که کلید یهو در اومد و آرنجم محکم خورد به شیشه درب . شیشه کامل خرد شد و ریخت روی زمین . واسه اینکه کسی منو نبینه به سرعت پله هارو دوییدم بالا . پشت درب آپارتمان که رسیدم و داشتم درو باز میکردم با خودم گفتم برم به جبران همه ی این اعصاب خردیا به مهرناز قضیه عوض شدن جواب آزمایش اون با یکی دیگه و ماجراهایی که تو آزمایشگاه اتفاق افتاد رو با آب و تاب تعریف کنمو از خنده بترکیم . رفتم تو خونه و صداش زدم . جوابی نشنیدم . رفتم تو اتاق و دیدم ....

 

(مهران سرشو گذاشت روی سنگ قبر . اشکاش جاری بود و شونه هاش می لرزید ... )


لینک | تقویم نوزدهم دی 1389 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |

با تو می مانم ، من


و چه دارایم من

با همه ناداری ،

تو همه دارو ندارم شده ای

 

و چه خوشحالم من

فاعل عشق به تو ، من فقط هستم و بس

و خریدار همه ناز و ادایت

هر چه که هست

 

و چه با احساسم

آن زمان کز رخ گلسای تو ای یار گلم

می کنم واسطه ای دستم را

به میان دل تنها و قلم ...

تا گل رخسار تورا وصف کنم

و برای تو سرایم شعری جان دلم

و بگویم که تورا میخواهم

 

و چه خوشبختم من

مطلع هر صبحم ، بوسه ای از لب توست

و نفس های تو چون لالایی

هر شبم میکند آرام

و آرام

می روم در خوابی رویایی

 

با تو دارایم من

با تو خوشحالم من

با تو با احساسم

با تو خوشبختم من

 

پس بدان ،

بی تو میمیرم زود

 

پس بمـــان ...


لینک | تقویم چهاردهم دی 1389 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |